
دوست داشتنمانند ابر هاییست که هر کداممانبه شکلی زیبا میپنداریمبرای کسی دوست داشتنشاید خود را تا مرز جان دادنبرای آسودگی دیگریرنجاندن استبرای دیگری شایدانتظار برای تمام شدن یک شیفت شبوقتی چند ساعتی بیشتر تا صبح نمانده استبرای دیگری بافتن موهای سیاه و دلبرابرای کسی تحمل تمام زبان تلخی های یک دیوانهخط آخر :برای مادوست داشتنساده استتو باشمندوستت خواهم داشت ... بخوانید...
ادامه مطلب
xa0رفیق قدیمیگفتی چرا نمینویسمنمیتوانستم در چشمانت نگاه کنمو بگویم : چون قائله را باختمروزهایی که مینوشتمتمام فهمم از درد همان روزمرگی هایی بودکه دچارش بودیممانند زخم های کودکی کهxa0مادرمان مرهم میگذاشتو ...
ادامه مطلب
xa0 دروغ چرا با اینکه شبها دلتنگ نمیشومxa0 با اینکه گاهی بعد از تمرین های سخت زخم دست هایم را خودم میبندم با اینکه دیرگاهیست بغض نمیکنم و اشک نمیریزم با اینکه چایی هایم را سرد هم باشند سر میکشم با اینکه دیگر هیچ وسواسی نسبت به هیچ قسمت زندگی ندارم تنها و تنها یک چیز گاها روحم را آزرده میکند دوست داشتم وقتی هیچکس مرا نمیفهمد چند کلامی با تو سخنی داشته باشم شاید خلاصی یابم از این چند کلام این چند کلامه جانکاه xa0 خط آخر : نمیدانم چرا اما تو آغاز من بودی حال مانده ام از کجا سر بگیرم کلاف سر در گم ز...
ادامه مطلب
xa0 xa0 xa0امروز هم کاملا عادی گذشت نه معجزه ای رخ داد نه اتفاقی نو تمام تکرار محض بود جز اینکه نصف شب کمی دلم سیگار میخواست چند وقتی میشود قول داده ام ترک کنم اما دلم میخواست ، تو را هم دلم میخواستxa0 دلم شعر میخواستxa0 گیتار میخواست خودم را میخواست ، چقدر زود دیر شد چه زود دیر شد xa0 خط آخر : نه سیگار داشتمxa0 نه شعرxa0 نه گیتارxa0 نه توxa0 و نه خودم را ... xa0 نوشته شده در شنبه ۲۵ دی ۱۳۹۵ساعت 2:48 توسط dark soul| |...
ادامه مطلب
xa0 روزهایی که صدایت نمیکردم عکس هایت را پاره پاره میکردمxa0 با بیخیالی سیگاری دود میکردم آهنگ های تند و پر درد میشنیدمxa0 حتی شب هایی که هوا سرد بود و من تمام راه را پیاده می آمدم تا خستگی از پای در آوردم تو را میخواستم و تو در عین عاشقی تمام کارهایی که نباید را انجام میدادی تا مردت سنگدلxa0 گردد xa0 خط آخر : شاید موفق گشته ای حال اگر عاشقت هم باشمxa0 لبخند میزنم سکوت میکنم ... xa0...
ادامه مطلب
نبودنت چیز جدیدی نیست من همان صندلی قدیمی همان فنجان خالی همان تنهایی همان اما بعد تو تازه فهمیدم خیره شدن به یک صندلی خالی چه دردی دارد فهمیدم فنجان خالی جرعه جرعه خاطره لبانت را بر تن سپیدش یدک میکشد فهمیدم تنهایی بعد یک عشق ممتد چه نفس گیر است فهمیدم من بعد تو نه میتوانم با خدا آشتی باشم نه با عشق نه با هر چیز که بوی زیستن بدهد xa0 خط آخر : من خاطره باز نیستم اما خاطراتت عمریست مرا به بازی گرفته اند ... xa0...
ادامه مطلب