سلام خوش اومدین :)
-----------------------------------------------
حکایت نوشتن من حکایت اون پیرمردای بازنشستس ! دیدی که گاهی صبح زود به هوای رفتن سرکار زود از خواب پامیشن و واسه این که دیرشون نشه با عجله کاراشونو انجام میدن اما چند لحظه بعد که یادشون میاد سنشون گذشته واسه اینکه خودشونو نشکنن میرن بیرون یه چند دقیقه قدم میزنن و میان !
منم مینوسیم چون عادت دارم و یه جورایی نوشتن رو تنها رفیق شفیق خودم میدونم چون نه زخم زبون میزنه و نه ازم خسته میشه !
-----------------------------------------------
عشق را در دنیایی نمیجویم که دیگر پروانه هایش به جای شمع عاشق چراغ های دود گرفته شهر میشوند
-----------------------------------------------
خدایا چشمانم را از من بگیر ...
خسته شدم از اشکهایی که گاه و بی گاه میریزند و کم آبروی مانده ام را از من میگیرند
-----------------------------------------------
من بَدَم !
ارکیده سیاه...ما را در سایت ارکیده سیاه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 60