
رهایم مکن من نه پرستوی مهاجرم که در فصل خزان بال گشایم و بروم و نه زاغی که در فصل خزان دزدانه به بقا دل بندم من مردی سرسخت و مغرور ام اماxa0 از عشق میترسمxa0 از دوست داشتن میهراسمxa0 و آنقدر محتاطانه دل میبندم که همیشه دیر میشود xa0 خط آخر : دوستم بدار قول میدهم تنهایی امxa0 مسری نیست ... xa0 xa0...
ادامه مطلب