دروغ چرا
با اینکه شبها دلتنگ نمیشوم
با اینکه گاهی بعد از تمرین های سخت زخم دست هایم را خودم میبندم
با اینکه دیرگاهیست بغض نمیکنم و اشک نمیریزم
با اینکه چایی هایم را سرد هم باشند سر میکشم
با اینکه دیگر هیچ وسواسی نسبت به هیچ قسمت زندگی ندارم
تنها و تنها یک چیز گاها روحم را آزرده میکند
دوست داشتم وقتی هیچکس مرا نمیفهمد
چند کلامی با تو سخنی داشته باشم
شاید خلاصی یابم از این چند کلام
این چند کلامه جانکاه
خط آخر :
نمیدانم چرا
اما تو
آغاز من بودی
حال مانده ام
از کجا سر بگیرم
کلاف سر در گم زندگی ام را
نوشته شده در جمعه ۱۰ دی ۱۳۹۵ساعت 20:33 توسط dark soul| |
ارکیده سیاه...