رفیق قدیمی
گفتی چرا نمینویسم
نمیتوانستم در چشمانت نگاه کنم
و بگویم : چون قائله را باختم
روزهایی که مینوشتم
تمام فهمم از درد همان روزمرگی هایی بود
که دچارش بودیم
مانند زخم های کودکی که
مادرمان مرهم میگذاشت
و فکر میکردیم دردناک است و
دادمان به آسمان میرفت
اما حال
داد نمیکشم
فریاد نمیزنم
حتی روزی که
تکه ای از روحم را
در لابلای هیاهوی زندگی
گم کردم
خط آخر :
سکوت من
از رضایت نیست
بلکن دیگر واژه ای نیست
که رنج را
که درد را
که خموشی عمیق این روح غمگین را
آنگونه که باید، تصویر کند ...
+ : ...
ارکیده سیاه...
ما را در سایت ارکیده سیاه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 163