در این صفحه ی عزیز
۱۳ سال نوشته ام
سیزده سال از احساس نصفه نیمه ی خودم را با عزیزانی به اشتراک گذاشته ام
عمری با نگاه دیگران
تمام روح غمگین خود را
به اشتراک گذاشتم
در ابتدای امر
در همان آغاز نوشته بودم
مینویسم ، برای دلی که میخواست
عشق را لمس کند
و لمس عشق را تجربه کردم
در ۲۸ سالگی .
حال
تهی از تمام رویاها
آمده ام که خداحافظی کنم
نه به عنوان یک نویسنده ی بیمار
یا یک کودک همیشه چشم انتظار
و نه به عنوان یک عاشق کهنه کار
به عنوان مردی که
این دردمند بودن دائمی
این کاستی های روحش
دیگر یارای ادامه مسیر را ندارند
زیستن با دل ، عجیب دردناک است
و دیگر دستانم
روحم
و امیدهایم
فرطوت شده اند
به راستی که امید
بزرگترین قاتل انسان است
و امروز که آموخته ام
در این مسیر
رویاها به خواب های شبانه ی مان تعلق دارند
مرا یارای امیدوار بودن نیست
با هر انسانی
تکه ای از روحمان را از دست دادم
و با هر امیدی
تلخی ناامیدی را چشیدیم
عشق را دیدم
و میدانم که عشق ، تنها یک بیماری لاعلاج روحی بود
که زخم های مان را
به نمایش میگذاشت
زخم هایمان را میبندیم
دیگر به جنگی که از آن ما نیست
تن نمیدهیم
مرهم دلتنگی هایمان را
در آغوش دیگران نمیجوییم
و روزی خواهد رسید
که دیگر چیزی جز حیاتی آرام
نمیخواهیم
.
خط آخر:
این رویای نازنین را
به گور میسپارم
بر سر بالینش
میگریم
میگیرم دستان نحیف و ترسان کودکی را
که سالهاست در روحم گم گشته است
و قدم به قدم تمام ترس هایش را
با او خواهم رفت و به او خواهم گفت
که سرسخت بودن حقیقی
تنها راه ادامه دادن است
+ :
آخرین تکه ی وجودم
خدا
نگهدار
ارکیده سیاه...ما را در سایت ارکیده سیاه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 51